وامصیبت! شیخ راه قبله را گم کرده است...
گل که می گرید غم عریانی اش را می خورد
پیچ و تاب زخم سرگردانی اش را می خورد
خاک اگر باران نمی بیند گناه ابر چیست؟
نامسلمان چوب بی ایمانی اش را می خورد
عشق را از دستبرد بی وفایی دور کن
گرگ بی شک برّه ی قربانی اش را می خورد
راستی! بار کج خود را به منزل می برد
آن که دارد نان بی ایمانی اش را می خورد؟
وامصیبت! شیخ راه قبله را گم کرده است
غصه ی معشوقه ی پنهانی اش را می خورد
اشک بند آمد ولی این سد بی جان نیمه شب
بی گمان دیواره ی سیمانی اش را می خورد...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 1:58 توسط ناصر حامدی
|
ناصر حامدی